احد سلمانی رو همه تو محله ی ما می شناسن. پیرمردی که به قول خودش همه چیز محله رو می دونه و می شه با یه بار رفتن به مغازش به بهانه سر تراشی از ریز و درشت حوادثی که در محله اتفاق می افته سر در آورد این که فکر کنید اون آدم فضولیه، نه! اینجورها هم نیست بلکه همه دوستش دارن برا همین یکی می گن و یکی می شنون. اون یه جور حرف می زنه که دل همه رو داشته باشه گاه با هات همدردی می کنه گاه راهکار نشون می ده و گاه حتی در کارهای پیش قدم می شه اون در واقع یه جورایی معتمد محله است.
حالا خیلی وقته که من سری به سلمونی اون نزده ام راستیتش از وقتی پیر شده چشاش خوب نمی بینه برا همین یه هو دیدی که یه گوشه از سرت رفت زیر ماشینش، یا حتی وقتی کارش تموم می شه باید خودت بگی که احد آقا اینجا رو هم یه کم ... دستت درد نکنه. و اون با این که نارحت می شه اما با حوصله تمام باز ادامه می ده برا همینه که هی مشتری هاشو از دست داده. اون مشتری هاشو دوست داره و بهشون احترام می زاره. احد آقا یه جور دیگه هم تو ذهن من مونده همیشه خدا یادمه که هر وقت اول صبحی زده ام بیرون دیدم که مغازش بازه خودش می گفت بعد نماز دیگه نمی تونه بخوابه برا همین می یاد بیرون و مغازه رو باز می کنه بعد سری به نونوایی می زنه ...
این روزها اون به حدی پیر شده که دیگه نمی تونه زیاد رو پا بایسته با یه عصای چهار پایه این ور اون ور می ره و من هر روز صبح وقتی از جلو مغازه اش رد می شم می بینم که ایستاده کنار در و محله رو تماشا می کنه من هر روز از دور سلام و علیکی می کنم. خب دیروز هم همین اتفاق افتاد اما او با دستش به من اشاره کرد که برم جلو رفتم جلو و دست دادم دست های پیر و نهیفش رو وقتی لمس می کردم ارتعاشی که توی بدنش بود رو حس کردم بهم گفت پسر نا سلامتی وقتی که آب بینی تونو نمی تونستید جمع کنید همیشه می اومدین که سرهاتونو بزنم... ( راست می گفت مادرم می فرستاد تا احد آقا سرمونو بزنه و خوب یادمه که پول نمی دادیم خب پدر خودش هم همون روز می رفت سلمونی و همه رو حساب می کرد) ... نا سلامتی من شماهارو ختنه کردم ... ( اون موقعه ها که هنوز بهداشت قدغن نکرده بود و سلمونی ها همه کار از ختنه گرفته تا کشیدن دندون و... احد سلمانی هم همین کارها رو می کرد برای همین بود که ما یه جورایی از احد آقا می ترسیدیم چون تو کودکی من چندین بار دیده بودم که تو مغازش چند نفر دست و پای یکی رو گرفتن تا اون بتونه دندونشو بکشه) ... حالا دیگه بزرگ شدین سری به ما نمی زنین. گفتم راست می گی احد آقا هزار جور گرفتاریه وقت نمی کنیم. گفت خب حالا وقت، من همیشه اینجام، کی اومدین که وقت نباشه. با شرمندگی سرمو پایین انداختم گفت شنیدم ازدواج کردی خب به سلامتی، آشناست؟ – نه احد آقا – بچه کدوم محله است باباش چی کار است؟ و کلی باهام درد و دل کرد. خب برو به سلامتی انشاءالله به پای هم پیر شین. وقتی ازش جدا شدم کلی به احد آقا فکر کردم به این که حتی اون وقت ها که ما می رفتیم سلمونی، اون بلد نبود مدهای جدید بزنه و همیشه یه مدل و سر همه رو یه جور می زد. با این حال، حالا چند تایی مشتری پیر و پاتال داره که بیشتر وقت ها می رن و بیشتر از اون که کار سلمونی داشته باشن می شینن و گپ می زنن به این هم فکر کردم که اوضاع اقتصادیمون ببین به چه روزی افتاده که احد آقا هم لب به شکفه گشوده توی مغازه احد آقا همیشه بحث سیاسی به راه بود و اون همیشه ایام فارغ از بگیر و ببند ها تحلیل های خودشو داشت برای همین من به این هم فکر کردم که مغازه احد آقا یه جورایی باشگاه حزبی اپوزسیون بود و محل تبادل آرا هم بود و برای هر کار سیاسی که توی این مملکت رخ می داد یک تز سیاسی ارائه می شد مثلا حالا دیگه جنگ به صلاح نیست و ما باید هر چه زودتر بیانیه صلح سازمان ملل رو قبول کنیم
یا می شه با چند تا نفتکش تنگه هرمز رو بست بعد ببینیم آمریکاییا چکار می خوان بکنن؟ و یا درسته که صدام با ما هشت سال جنگ کرد اما در این وضعیت نمی شه تنهاش گذاشت به صلاح منطقه نیست. نفت که گرون بشه وای به حال ما همون بهتر که بشکه ای 17 دلار بمونه. خدا رفته گان این میر حسین موسوی رو بیامرزه تو این بهبوهه جنگ یه کارایی کرد که آب از آب تکون نخور مملکتداری یعنی این. راستی تازگی ها تو روز نامه خوندم که قراره همین مهندس میر حسین موسوی نمایشگاهی از آثار عکاسی از معماری و نقاشی هاشو تو گالری صبا برگزار کنه فرصت کردین برین ببینین.

