تبليغاتX
سرخاب داغی

سرخاب داغی

ادبی هنری سینمایی

گفتم کدامین دست ازآن من است؟

گفت تمام دست ها از آن تو است،

بگو این بی قرار چشم گریزان از چشم من، پرسه زدن میان چشم من و تو از آن تو است؟

گفت بی قراریش ازآن من، چشم ها از آن توست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:4  توسط مجید فتحی  | 

اسم این خانم رعنا جباری است من و رعنا تصمیم گرفتیم یه زندگی مشترک شروع کنیم و در کنار هم خوشبختی رو تجربه کنیم رعنا یه دختر ساده است با تمام ترس ها و امید هاش، او برا من از زندگی چنان سخن گفت که من حجم رنگ ها را درک کردم آخه می دونین رعنا نقاشه اون رنگ ها رو می فهمه و شکل ها را درک می کنه به خاطر همین فهم و درکه که وقتی یه روز برام مسیج کرد « پاییز همان بهار است که عاشق شده است » من حرفش رو بی چون و چرا پذیرفتم و به رابطه عاشقانه درخت ها فکر کردم به این که درخت ها هم می تونند خجالت بکشن و لپ هاشون گل کنه.    

رعنا نقاشه این هم چند تا از کارهاش دوست داره که ادامه تحصیل بده و اونقدر کار کنه که یه نقاش بزرگ بشه او همین حالا هم بزرگه و من اینو خوب می فهم

تنها دغدغه رعنا در زندگی اینه که همیشه اعتدال در زندگی رو فراموش نکنیم « همه چیز به هر قیمت! اصلا » زندگی سرشار از مواهب الهی است. رعنا یه زن ایرانی است، تمام خصایص یه زن شرقی رو یه جا داره، عاشق رنگ های آبی فیروزه ای و آبی زنگاری است، عاشق طبیعت است و طبیعت را بزرگترین الهام بخش می داند از تماشای مناظره زیبا سیر نمی شود.

وقتی ازش اجازه گرفتم که بیارم و در فضای مجازی معرفیش کنم ترسید اولش نمی خواست که من این کار رو بکنم بعد که من به اون توضیع دادم عصر ما، عصر ارتباطاته و ما در این جهان لاجرم برای زندگی کردن نیاز به شناخت و شناخته شدن داریم قبول کرد فعلا این چند تا اثرش رو داشته باشین تا بعد که خودش در یه وب لاگ مجزا کارهای بیشتری رو براتون نشون بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:38  توسط مجید فتحی  | 

سلام

یاران، از این که چند صباحی به روز نیستم پوزش می طلبم این روز ها برای من روزهای سختی بود و در عین حال لذت بخش، اتفاقاتی افتاده است و من لاجرم سوار بر بیدق حوادث متلاتم گشته ام و امید که به ساحل امن رسیده ام از دور خشکی خوش وقتی دیده می شود اگر از دل شوره هایم برایتان بنویسم می ترسم که شما هم دچار آن شوید برای همین به این چاق سلامتی بسنده می کنم تا وقتی پا بر زمین بکوبم و همین جا فریاد بزنم که من از دریا آمده ام با کولباری از تجربه های و برایتان نشان بدهم که به راستی « پشت دریا شهری است قایقی باید ساخت» .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:16  توسط مجید فتحی  |