سلام دوستان از این که چند وقتی در مسافرت بودم و به روز نشده ام از همیتان معذرت می خواهم و این که مجبورم سلسه مطالب «آنها در مورد عشق چگونه می اندیشند؟» را علیرغم آن که چندین قصه از این مجموعه هنوز مانده است را نا تمام بگذارم شرمنده ام. این روزها در تبریز اتفاقاتی رخ می دهد که دل آدمی رو به درد می اندازد و به عنوان یک شهروند نمی توانم از کنارشان به این راحتی بگذرم هر چند که جامعه شناسی این شهر بقدری رو است که نیازی به تحلیل نیست برای همین فقط با طرح چهار سوال در پی آن هستم تا درد دلی کرده باشم .
چرا ما آدم نمی شویم؟ / چرا ما باسواد نمی شویم؟ / چرا ما فیلمساز نمی شویم؟/ و از همه مهم تر چرا ما از زندگیمان لذت نمی بریم؟
داشتم در میان اوراق مکتوبم دنبال چیزی می گشتم نوشته ای نظرم را جلب کرد من این مطلب را پنج، شش سال پیش نوشته بودم که مطلع آن حال و هوای امروز را داشت پس بخوانیم« اینجا، تبریز، شهر زلزله است، گاهواره انقلاب ها، پایتخت اولین ها، در اینجا همه چیز یک بار اتفاق می افتد و بعد زمین می لرزد و اگر دیر بجنبی در زیر آوار هایش مدفون می شوی در اینجا اتفاقات به قدری سریع رخ می نماید که حتی تاریخ نویسان قهار هم مجال نگارش نمی یابند مردانی از آن سر بر آورده اند که حتی نامی از آنها بر سنگ گوری نقش نبسته است فقط همین قدر می دانیم که بوده اند و از اهالی این شهر هستند ...»
چرا ما آدم نمی شویم؟
چند روز پیش سوار تاکسی شدم کمی جلوتر دو نفر ایستاده بودند که راننده پیش پای آنها ایستاد در تاکسی به غیر از من دو نفر دیگر هم نشسته بودند و عملا برای یکی از آنها جا بود یکی از آنها در جلویی را باز کرد من که کنار دست راننده نشسته بودم گفتم کجا؟ راننده با توپ و تشر برگشت که: جا بده اونارو هم سوار کنم گفتم: قانونیش اینجا باید یه نفر بشینه و مسافر که مجادله ما رو دید در رو بست و تاکسی به راه افتاد راننده در مسیر کلی حرف بی ربط زد گفت دم افطاری سرهنگ (مامور قانون) خودش ماشین ها رو کنار می زد که سوار کنید برگشتم بهش گفتم قانون چیزی است که با اجرا معنی پیدا می کنه ما کی می خواهیم آدم بشیم . کلی از گرانی بنزین و این که دخلش خرجش را نمی کند حرف زد و برای این که به من بفهماند که ما قدرشان را نمی فهمیم گفت : برا امروز بسه میرم می خوابم بهش گفتم: آره برو بخواب تو این مملکت اصلا ما نیازی به کار کردن نداریم چرا که نفت رو بشکه ای هشتاد دلار می فروشیم خب شما هم که سهمتون رو می گیرین برو بخواب فردا سهم نفتتو « بنزینتو» می فروشی خب چه نیازی به کار؟
چرا ما باسواد نمی شویم؟
در مسیر تهران به یزد سوار قطار بودیم یکی با ما هم کوپه شده بود که کلی پشت سر افغانی ها بیچاره حرف زد آقا خبر نگار ایسنا بود و برای همین رفته بود سر منبر که اگر این افغانی جماعت را از این مملکت بیرون کنیم کار بار این مملکت درست می شود هر چه می کشیم از این افاغنه است من که احساس کردم یارو چند تا بیسواد گیر آورده و دارد افاضه فضل می کند نتوانستم ساکت بمانم گفتم: جناب در ایران چقدر افغانی هست؟ گفت: تقریبا دو میلیون. گفتم: و جمیعت ایران؟ گفت: هفتاد، هشتاد میلیون. گفتم: واقعا این دو میلیون افغانی اینقدر تو این مملکت برو بیا دارند که نون هشتاد میلیون نفر رو آجر کردن؟ چرا ما دوست داریم که کم کاری و ندانم کاری هامونو به حساب دیگران بنویسیم چرا مدیریت غلط و اشتباهی که در این سی سال تکرار شده و کسی نیست که بگه آقا چرا ما حالا که نفت رو هشتاد دلار می فروشیم وضعمان بد تر از زمانیه که جنگ می کردیم و نفت رو به هفت دلار می فروختیم اما هیشکی هم سر گرسنه زمین نمی ذاشت. از شما که روزنامه نگارید بعیده که اینجوری حرف بزنین و عوام فریبی کنین اینا نمی دونن که چه بر سرشون میاد این مملکت سرشار از ثروت هایی است که به غارت می ره و این جماعت نمی دونن که صاحب حقی هم هستند. حالا بماند که کمی هم تند روی کردم یارو که ریئس ایسنا در کرمان بود سکوت کرد و تا یزد حرفی نگفت گفتم اگه منافعت ایجاب کرد و با مسئولین استان هم نشین شدی بهشون بگو آقا اگه آومدین می بینند که توانشو ندارین مسئولیتی که بر گردنتان گذاشتن انجام بدین نپذیرید «عالم محضر خداست شما در محضر خدا مسئولین».
چرا ما فیلمساز نمی شویم؟/ و از همه مهم تر چرا ما از زندگیمان لذت نمی بریم؟ ادامه این مطلب بماند برای بعد ....