قصه سوم
حسن آقا کارمند اداره بیمه بود او رانندگی می کرد و با مینی بوسی که در اختیار داشت بعد از ظهر کارمندان اداره را به منزلشان و صبح به اداره می رساند. حسن آقا بقیه وقت اش را در اداره به گپ زدن و گفتگو با همکاران می گذراند از این رو آدم خوش حرفی بود او همیشه خدا چیزی برای گفتن داشت از جاهلی دوران جوانی بگیر تا حالا که میان سالیش را تجربه می کرد من ایشان را از طریق یکی از دوستانم می شناختم او یک روز به دفتر کار من آمد در آن روز اتفاقات بسیاری رخ داد که برایم از خاطره انگیز ترین روزهاست با نسرین قرار داشتم او آمده بود تا حرف هایش را بگوید این حادثه به ده سال پیش مربوط می شود با این که آن روز ها چیزی در زندگی نداشتم اما حس امیدوارانه ای در من بود که احساس می کردم می توانم یک تنه جهان را تغییر دهم حالا نه از آن حس در من خبری هست و نه جهان را تغییر داده ام بلکه خودم در زیر چرخ های روزگار آموختم که طبیعت کار خودش را می کند و هر آن چه که تقدیر است آن می شود نسرین در زندگی من تاثیر بسزایی بر جای گذاشت و با رفتنش همه چیز را به هم ریخت.
آن روز حسن آقا وقتی وارد دفتر کارم شد نسرین داشت می رفت حسن آقا از این که احساس می کرد مزاحم گفتگوی ما شده کلی ابراز شرمندگی کرد نسرین گفت که «دیگه دیره و من باید برم» و رفت اگر می دانستم که او را دیگر نخواهم دید هیچ وقت حسن آقا را به دفتر راه نمی دادم.
حسن آقا آدم فهیمده ای بود و زود همه چیز را فهمیده بود او برایم گفت که « در زندگی آدم عاشق خیلی ها می شه اما هیچ وقت به آونی که دوست داره نمی رسه این خاطره عشقهِ که مهمه نه خود عشق، رسیدن یعنی مُردن و عشق مُرده به چه درد می خورد، اگر داستان های عاشقانه رو خونده باشی، می بینی که کسی به عشقش نمی رسه، حداقل من در شرق کسی رو ندیده ام » بعد از کلی فلسفه بافی برایم از زندگیش حرف هایی گفت که به نوعی در راستای همان گفتارش بود هر چند که آن روز من از دست حسن آقا و پیش بینی که می کرد کلی ناراحت شدم اما حالا یقین دارم که حرف هایی که می گفت عین حقیقت است.
حسن آقا قبل از آن که به اداره بیمه رفته باشد در یک مغازه کار می کرد که وسایل نقاشی می فروختند او هر روز پشت پیش خوان می ایستاد و به مشتریان که بیشترشان هنرمندان با زوق و احساسی بودند جنس می فروخت حسن آقا اصلا اهل این حرف ها نبود زندگی او همیشه زمخت و مردانه بود برای همین نتوانست بیش از چند ماه در آنجا دوام بیاورد همین که در بیمه کار پیدا کرد آنجا را ول کرد. حسن آقا تعریف می کرد که یک خانم جوان که اسمش شفیقه بود چه جوری یک روز وقتی ازش خرید می کرد دلش را لرزانده بود و او تاب این بی قراری را نیاورده بود برای همین از صاحب مغازه اجازه گرفت بود تا برود دنبال این نقاش دلربا، در کوچه پس کوچه ای به او می رسد و شماره تلفنی رد و بدل می شود تا این دو دل داده بتوانند با هم حرف بزنند وقتی در بیمه مشغول به کار شد و مینی بوس را تحویل گرفت هر روز بعد سرویس می رفت سر قرار و شفیقه را بر می داشت با هم می زدند بیرون، خاطره های شیرینی از عشق بازی ها و معاشقه هایش در مینی بوس تعریف می کرد می گفت « هر وقت خونه خلوت و خالی بود می رفتیم خونه ما تا این که یه روز مادرم متوجه این مسئله شد » حسن آقا که از زندگی پنهانی و دور از چشم دیگران به سطوح آمده بود به مادرش گفت که عاشق شده و قصد دارد ازدواج کند مادر از حال روز خانواده دختر پرسد، یک خانواده متشخص با اصل و نسب و کمی پول دار، مادر حسن آقا که خودشان را در مقایسه با خانواده دختر فقیر تر احساس می کرد و پسرش را آس و پاس تر از آن می دید که بخواهد با چنان هنرمندی ازدواج کند از او می خواهد که از خر شیطان پایین بیاید اما حسن آقا تصمیمش را گرفته بود و با شفیقه هم صحبت کرده بود برای همین مادر علیرغم میل باطنیش بیست بار به خواستگاری دختر می رود اما پدر دختره راضی نمی شود حسن آقا می گفت « با این که قبلا هیچ آشنایی با اونا نداشتیم اما در جلسات آخری که مادرم به خونه اونا می رفت انگار که چندین ساله که با هم فامیلیم احترام مادرم رو به جا می آوردند مادر یقین حاصل کرده بود که دیگه دختره رو نمی دن برا همین شاید دیگه صحبت از خواستگاری نمی کرد » مادر بعد از دفعه بیستم که نا امیدانه به پسرش خبر نه را می دهد به او قول می دهد که در اسرع وقت کسی را پیدا کند که با او زندگی کند زنی که هم باب شان باشد مادر دست به کار می شود و در اولین جلسه همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و حسن آقا صاحب زن می شود او حالا دو فرزند دارد که به آنها می بالد می گفت « مادرم روز عروسی خونواده شفیقه رو هم دعوت کرد اونا هم اومدند درست یادمه که وقتی من کنار عروسم ایستادم شفیقه داشت گریه می کرد مادرش هم به زور جلوی خودش رو گرفت و اگه نه او هم بی میل نبود که دخترش زن من باشه »
چند سال بعد حسن آقا در خیابان شفیقه را می بیند شفیقه هم ازدواج کرده است اما او هیچ وقت احساس خوشبختی نکرده بود الا زمانی که با حسن آقا بود شفیقه قصد داشت که از شوهرش طلاق بگیرد برای همین از حسن آقا می خواهد که او را تنها نگذارد حسن آقا می گفت « زن و بچه هام رو نشونش دادم و بهش گفتم من عاشق زن و بچه هام با این که تو رو هم می پرستیدم اما حالا دیگه نمی شه کاریش کرد » شفیقه حتی حاضر بود که به عنوان زن دوم کنیزی زن اول حسن آقا را بکند و کهنه های بچه هایش را بشوید و آنها را تر و خشک کند. اما حسن آقا می گفت که « نمی دونم چرا دیگه نمی تونستم قبول کنم که اون بیاد خونه من، زن خودم رو همان روز عقد دیدم اما بعد ها به قدری بهش علاقمند شدم که حالا فکر نمی کنم بی اون بتونم زندگی کنم من صاحب دوتا بچه شیطونم که با تمام شلوغ کارهاشون دوستشون دارم. »
یاد حرف نسرین افتادم می گفت « آقای فتحی من هیچ حسی نسبت به شما ندارم و همیشه به عنوان یه دوست دوستتان دارم اما هیچ وقت عاشقتان نبودم این رو خوب می فهمم که اگه با شما باشم و با شما زندگی کنم قطعا عاشقتان هم می شم هم نشینی محبت ایجاد می کنه و هر قدر این مصاحبت بیشتر باشه همان قدر علاقه هم بیشتر میشه ».
