تبليغاتX
سرخاب داغی

سرخاب داغی

ادبی هنری سینمایی

قصه سوم

حسن آقا کارمند اداره بیمه بود او رانندگی می کرد و با مینی بوسی که در اختیار داشت بعد از ظهر کارمندان اداره را به منزلشان و صبح به اداره می رساند. حسن آقا بقیه وقت اش را در اداره به گپ زدن و گفتگو با همکاران می گذراند از این رو آدم خوش حرفی بود او همیشه خدا چیزی برای گفتن داشت از جاهلی دوران جوانی بگیر تا حالا که میان سالیش را تجربه می کرد من ایشان را از طریق یکی از دوستانم می شناختم او یک روز به دفتر کار من آمد در آن روز اتفاقات بسیاری رخ داد که برایم از خاطره انگیز ترین روزهاست با نسرین قرار داشتم او آمده بود تا حرف هایش را بگوید این حادثه به ده سال پیش مربوط می شود با این که آن روز ها چیزی در زندگی نداشتم اما حس امیدوارانه ای در من بود که احساس می کردم می توانم یک تنه جهان را تغییر دهم حالا نه از آن حس در من خبری هست و نه جهان را تغییر داده ام بلکه خودم در زیر چرخ های روزگار آموختم که طبیعت کار خودش را می کند و هر آن چه که تقدیر است آن می شود نسرین در زندگی من تاثیر بسزایی بر جای گذاشت و با رفتنش همه چیز را به هم ریخت.

آن روز حسن آقا وقتی وارد دفتر کارم شد نسرین داشت می رفت حسن آقا از این که احساس می کرد مزاحم گفتگوی ما شده کلی ابراز شرمندگی کرد نسرین گفت که «دیگه دیره و من باید برم» و رفت اگر می دانستم که او را دیگر نخواهم دید هیچ وقت حسن آقا را به دفتر راه نمی دادم.

حسن آقا آدم فهیمده ای بود و زود همه چیز را فهمیده بود او برایم گفت که « در زندگی آدم عاشق خیلی ها می شه اما هیچ وقت به آونی که دوست داره نمی رسه این خاطره عشقهِ که مهمه نه خود عشق، رسیدن یعنی مُردن و عشق مُرده به چه درد می خورد، اگر داستان های عاشقانه رو خونده باشی، می بینی که کسی به عشقش نمی رسه، حداقل من در شرق کسی رو ندیده ام » بعد از کلی فلسفه بافی برایم از زندگیش حرف هایی گفت که به نوعی در راستای همان گفتارش بود هر چند که آن روز من از دست حسن آقا و پیش بینی که می کرد کلی ناراحت شدم اما حالا یقین دارم که حرف هایی که می گفت عین حقیقت است.

حسن آقا قبل از آن که به اداره بیمه رفته باشد در یک مغازه کار می کرد که وسایل نقاشی می فروختند او هر روز پشت پیش خوان می ایستاد و به مشتریان که بیشترشان هنرمندان با زوق و احساسی بودند جنس می فروخت حسن آقا اصلا اهل این حرف ها نبود زندگی او همیشه زمخت و مردانه بود برای همین نتوانست بیش از چند ماه در آنجا دوام بیاورد همین که در بیمه کار پیدا کرد آنجا را ول کرد. حسن آقا تعریف می کرد که یک خانم جوان که اسمش شفیقه بود چه جوری یک روز وقتی ازش خرید می کرد دلش را لرزانده بود و او تاب این بی قراری را نیاورده بود  برای  همین از صاحب مغازه اجازه گرفت بود تا برود دنبال این نقاش دلربا، در کوچه پس کوچه ای به او می رسد و شماره تلفنی رد و بدل می شود تا این دو دل داده بتوانند با هم حرف بزنند وقتی در بیمه مشغول به کار شد و مینی بوس را تحویل گرفت هر روز بعد سرویس می رفت سر قرار و شفیقه را بر می داشت با هم می زدند بیرون، خاطره های شیرینی از عشق بازی ها و معاشقه هایش در مینی بوس تعریف می کرد می گفت « هر وقت خونه خلوت و خالی بود می رفتیم خونه ما تا این که یه روز مادرم متوجه این مسئله شد » حسن آقا که از زندگی پنهانی و دور از چشم دیگران به سطوح آمده بود به مادرش گفت که عاشق شده و قصد دارد ازدواج کند مادر از حال روز خانواده دختر پرسد، یک خانواده متشخص با اصل و نسب و کمی پول دار، مادر حسن آقا که خودشان را در مقایسه با خانواده دختر فقیر تر احساس می کرد و پسرش را آس و پاس تر از آن می دید که بخواهد با چنان هنرمندی ازدواج کند از او می خواهد که از خر شیطان پایین بیاید اما حسن آقا تصمیمش را گرفته بود و با شفیقه هم صحبت کرده بود برای همین مادر علیرغم میل باطنیش بیست بار به خواستگاری دختر می رود اما پدر دختره راضی نمی شود حسن آقا می گفت « با این که قبلا هیچ آشنایی با اونا نداشتیم اما در جلسات آخری که مادرم به خونه اونا می رفت انگار که چندین ساله که با هم فامیلیم احترام مادرم رو به جا می آوردند مادر یقین حاصل کرده بود که دیگه دختره رو نمی دن برا همین شاید دیگه صحبت از خواستگاری نمی کرد » مادر بعد از دفعه بیستم که نا امیدانه به پسرش خبر نه را می دهد به او قول می دهد که در اسرع وقت کسی را پیدا کند که با او زندگی کند زنی که هم باب شان باشد مادر دست به کار می شود و در اولین جلسه همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و حسن آقا صاحب زن می شود او حالا دو فرزند دارد که به آنها می بالد می گفت « مادرم روز عروسی خونواده شفیقه رو هم دعوت کرد اونا هم اومدند درست یادمه که وقتی من کنار عروسم ایستادم شفیقه داشت گریه می کرد مادرش هم به زور جلوی خودش رو گرفت و اگه نه او هم بی میل نبود که دخترش زن من باشه »

چند سال بعد حسن آقا در خیابان شفیقه را می بیند شفیقه هم ازدواج کرده است اما او هیچ وقت احساس خوشبختی نکرده بود الا زمانی که با حسن آقا بود شفیقه قصد داشت که از شوهرش طلاق بگیرد برای همین از حسن آقا می خواهد که او را تنها نگذارد حسن آقا می گفت « زن و بچه هام رو نشونش دادم و بهش گفتم من عاشق زن و بچه هام با این که تو رو هم می پرستیدم اما حالا دیگه نمی شه کاریش کرد » شفیقه حتی حاضر بود که به عنوان زن دوم کنیزی زن اول حسن آقا را بکند و کهنه های بچه هایش را بشوید و آنها را تر و خشک کند. اما حسن آقا می گفت که « نمی دونم چرا دیگه نمی تونستم قبول کنم که اون بیاد خونه من، زن خودم رو همان روز عقد دیدم اما بعد ها به قدری بهش علاقمند شدم که حالا فکر نمی کنم بی اون بتونم زندگی کنم من صاحب دوتا بچه شیطونم که با تمام شلوغ کارهاشون دوستشون دارم. »

یاد حرف نسرین افتادم می گفت « آقای فتحی من هیچ حسی نسبت به شما ندارم و همیشه به عنوان یه دوست دوستتان دارم اما هیچ وقت عاشقتان نبودم این رو خوب می فهمم که اگه با شما باشم و با شما زندگی کنم قطعا عاشقتان هم می شم هم نشینی محبت ایجاد می کنه و هر قدر این مصاحبت بیشتر باشه همان قدر علاقه هم بیشتر میشه ».      

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:16  توسط مجید فتحی  | 

قصه دوم

یک روز صبح سر سفره صبحانه مادرم رازی را نقل کرد که یکی از خانم های فامیل برایش گفته بود. من هر روز طبق یک عادت، تنها با مادرم سر یک سفره می نشینم او همیشه بساط چایی اش براه است عطر و بوی نان تازه اول صبحی در فضای خانه می پیچد معمولا مادرم در یک فرصت ده دقیقه ای که صرف خوردن صبحانه می شود گزارش مفصلی از رخدادهای روز قبل و روزهای ما قبل را ارائه می نماید معمولا من چیزی برای گفتن ندارم در این چند سال اخیر تنها ارتباط من با فامیل، خانواده و همسایه ها از طریق این صحبت ها بوده است  او ریز و درشت همه چیز را می داند و برای همین است که من می دانم فلانی کی فارغ شده، یا فلانی کی مُرد، او آمار درستی از مرگ و میرها، تولدها، ازدواج ها و حوادث فامیل و محله را دارد او همیشه وقتی به انتهای حرفش می رسد یا اگر جایی احساس کرد که باید نام نیک کسی را ببرد با دعا و نصار رحمت به مردگان، صحبتش را حال و هوایی روحانی می بخشد او هنوز احساس جوانی و سر زندگی می کند و همیشه آرزو می کند که ما موفق بشویم مادرم از زنی صحبت می کرد که تازگی دوچار بیماری شدیدی شده بود او سرطان سینه گرفته بود برای همین مجبور شد - در چندین عمل متمادی که کلی هزینه به همراه داشت و برای معاینه چندین سفر به تهران و حتی خارج از کشور داشت - یکی از پستان هایش را از دست بدهد او یک خانواده موفق دارد موقعی که ازدواج می کرد همسرش دست فروش بود و کنار خیابان بساط پهن می کرد خانه شوهرش در همان محله ای بود که آنها زندگی می کردند در آن زمان محله آنها در حاشیه شهر تبریز قرار داشت خانه های حاشیه شهر فاقد آب لوله کشی بودند برای همین زن قصه ما که تازه به سن بلوغ رسیده بود هر روز با تشتی پر از ظروف کثیف و لباس های چرکین با تنازی تمام راه می افتاد تا برود سر کوچه و در شیر آب برداش محله ظروف و لباس هایش را بشوید این شیر آب در محلی واقع شد بود که همه اهالی محله از آن رفت و آمد می کردند و گاه سر همین شیر خبرهای محله رد و بدل می شد و هر از گاهی سر نوبت آب دعوا به راه می افتاد و زن ها و بچه ها به تماشا می ایستادند تا فهاشی ها و کتک کاری های زنان را ببینند القصه یکی از جوانان رشید و سخت کوش محله که بساطی به هم زده بود و برای خود در گوشه خیابان جایی دست و پا کرده بود یک روز صبح در این گذر عاشق دخترک داستان ما می شود و شب خوابش نمی برد او فردای همان روز خانواده را برای خواستگاری می فرستد و خیلی زود جواب بله را می گیرد چرا که هم سربازیش را کرده بود و هم به قول زنان محله بازاری بود دستش به دهنش می رسید اما بشنوید از دیگر سو، در این محله کارگاهی بود که عده ای در آن مشغول به کار بودند صاحب این کارگاه نسبتی با دخترک قصه ما داشت برای همین این دختر هر از گاهی که فراغتی دست می داد به خانه آشنای خود می رفت و چون کارگاه در مجاورت خانه بود او ناخواسته با اهالی کارگاه هم آشنا بود در این کارگاه جوانی کار می کرد که تازه از روستا به شهر آمده بود جوانی با هیکل رشید، اندامی ورزیده، چهره ای سیاه سوخته و بازوانی نیرومند، دختر قصه ما یک دل نه که صد دل عاشق این جوان شده بود این جوان که نسبت فامیلی با دخترک داشت در فرصتی که پیش می آمد با دخترک به صحبت می نشست اما از آنجا که در سنت و نوع زندگی آنها ابراز علاقه از طرف زن نه تنها جرم که گناه نا بخشوده شمرده می شد او هیچ وقت نتوانست عشقش را ابراز کند جوان تازه از روستا آمده با یکی از دخترهای محله فرار کرد و حالا برای خودش زندگی دست پا کرده او راننده تاکسی است چند بچه دارد که حالا باید به فکر سر سامان دادنشان باشد. دکترک با پسر دست فروش ازدواج کرد پسر استعدادش را در تجارت نشان داد و به زودی در یکی از بازارهای تبریز برای خود مغازه ای دست و پا کرد آنها صاحب چند اولاد شدند و با کار و تلاشی که جوان می کرد حالا سرمایه ای به هم زده و چندین مغازه و کارگاه دارد و برای خودش آقایی شده است زن این حاج آقا که همان دخترک قصه ماست حالا پا به سن گذاشته و برای خود عروس و دامادی دارد او در یک محفل بسیار خصوصی زنانه راجع به زندگیش و این که چقدر خوشبخت بوده چنین نقل می کند. علیرغم آن که شوهرم حاج آقا در زندگیم هیچ چیز کم نگذاشته است و همواره زندگیم سرشار از محبت و دوست داشتن بوده است اما نمی دانم چرا نمی توانم یک چیز را نادیده بگیرم من تا به حال این را به کسی نگفتم برای همین نمی دانم بعد سی سال آیا حالا کار درستی می کنم یا نه من خوشبخت بوده ام و از تمام مواهب هستی به فراخور لذت برده ام اما نمی دانم چرا آقای .... ( همان جوان روستایی ) را نمی توانم فراموش کنم من لذت زندگی با او را از دست داده ام و این برایم عذاب آور بوده است هر وقت به او فکر می کنم احساس می کنم که آدم بدبختی هستم. مادرم می گفت وقتی این حرف ها را می گفت مثل این که یک دیگ آب گرم ریختند رو سرم مادرم احساس همدردی می کرد و شاید در زندگی او هم مردی حضور داشت که چون راز خواهد ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:56  توسط مجید فتحی  | 

در این مجال که فرصتی پیش آمده تا به انتظار بمانم، احساس بودن می کنم شاید تا به حالا این قدر برای خودم مهم نبودم، احساس دلشوره دارم و کمی ترس، گاه فکر می کنم که همه اتفاقات به سادگی یک تصمیم ‑  که در اول به نظر شوخی می رسد و ما هیچ وقت تصور جدی بودن از آن را نداریم‑ است. گاه این سادگی ما را به ورطه ی از زندگی می کشاند که حتی در خواب هم تصورش را نمی کردیم و معمولا در این گونه مواقع آدم ها می گویند: « مثله یه خوابه اصلا باورم نمیشه » جدال ما بین این که، که هستی؟ و دیگران در مورد تو چگونه می اندیشند؟ مرا به خود مشغول داشته است و این به غایت برایم لذت بخش و همراه با عذاب است گویی دچار مازوخیزمی شده ام که از آلام خود خوشنود هستم و در آن شعفی می جویم که خارج از تصور است.

حال در این مجال با باز گویی گوشه از خاطرات دیگران که مرا در زندگیشان به خود نزدیک احساس کرده اند و با من از عشقشان و ازدواج شان سخن گفته اند، و پرده از حقایقی برداشته اند که در ابتدای امر برایم قابل فهم نبوده اما حالا - با گذشت زمان و این که خود چنین برزخی را تجربه می کنم قابل درک است در پی آن هستم که تصویر صحیح از وقایع را برایتان توضیح بدهم. هدف ام در این میان در درجه اول مرور حواث و در ثانی باز خوانی و درک صحیح از آنچه که ما بدان عشق می گوییم و آنچه که در زندگی اتفاق می افتد و از آن به نام ازدواج و زندگی زناشویی، زندگی مشترک یاد می کنیم و مقایسه این دو و در نهایت این که چگونه می توان آدمی به درک صحیح از هستی خود برسد و در آن احساس رضایت و خوشبختی بکند، است.

با اندک تجربه و مطالعه ای که دارم به اعتقاد من خوشبختی چیزی نیست که آدمی بخواهد آن را از بقالیه سر کوچه بگیرد و یا نه، مثل یک کادو روز تولد از دست پدر و مادرش دریافت کند خوشبختی در درون همه هست و ما بسته به رضایتی که از هستی خود داریم خوشبخت هستیم.

قصه اول

تصور این حادثه کمی محال است اما به واقع اتفاق افتاده است، بگذارید نامش را بنویسم عدم احساس خوشبختی بعد از چهل سال، بنده به همراه یکی از دوستانم برای نشریه ای که هیچ وقت چاپ نشد با یکی از اساتید قرار ملاقات و مصاحبه گذاشتیم ایشان در طی گفتگوی مفصلی که داشتند پرده از راز  اولین عشقشان که در سنین جوانی و در دوره دبیرستان برایشان اتفاق افتاده بود، برداشتند. استاد از این که به مدت هفت سال در پی یک دختر مسیحی هر روز بی آن که سخنی ما بینشان رد و بدل شود طی طریق کرده بود احساس خوشی داشت و او این حادثه را چنان توصیف می کرد که انگار هنور پنجاه چند سال از آن روزها سپری نشده است او به روزی اشاره می کند که بعد از هفت سال ( که این هفت می تواند جنبه سمبولیک و اساتیری داشته باشد) وقتی که دختر از این تعقیب ها به ستوح می آید و عزم جزم می کند تا به این قائله خاتمه بخشد چنان رو در روی استاد می ایستد و چنان جسورانه از او می پرسد که « چرا در پی من هستی؟ » استاد را توان سخن گفتن نمی ماند. او بعد از این همه سال به یک چیز فکر می کند و آن این که به راستی چرا این همه سال در پی او بوده است؟ و اساسا چرا بعد از این همه سال نتوانسته است او را فراموش کند موقعی که می گفت « آنها بعد از آن روز به تهران مهاجرت کردند و من دیگر او را ندیدم» چشم هایش خیس شد. استاد زندگی خوشی داشت و با همسرش که چندین سال بعد از عشق اول آشنا شده بود ازدواج کرده بود و احساس خوشبختی می کرد آنچه که من می خواهم بدان اشاره کنم به چیزی مربوط می شود که بعد از مصاحبه ما اتفاق افتاد مصاحبه از نوار روی کاغذ پیاده شد و علی رغم آن که ویرایش و تایپ هم شده بود و طراحی های لازم برای صفحه بندی انجام گرفته بود این مصاحبه چاپ نشد. ما برای آن که ماحصل فعالیت مان را خدمت استاد ارائه بکنیم یک نسخه پرینت خدمت استاد تقدیم کردیم. ایشان چند هفته بعد در محفلی مرا دید و کلی از من به شوخی گله کرد و ماجرایی را تعریف کرد که در آن موقع برایم بیشتر به یک شوخی می ماند تا حرف جدی، قضیه از این قرار بود که استاد پرینت مصاحبه را با خود به خانه می برد و روی میز کار خود قرار می دهد تا در فرصت مناسب آن را مطالعه کند در این مدت زن استاد از روی کنجکاوی مجله را ورق می زند و مصاحبه را می خواند و با پی بردن به راز عشق اول استاد در پی آن بر می آید تا به این سوال پاسخی بیابد که به راستی در این زندگی چهل وچند ساله اش، استاد اورا دوست می داشته است یا به اقتضای این که با هم ازدواج کرده اند با او دست به یک زندگی مسالمت آمیز زده است. زن استاد اسرار داشته است که علی رغم یک زندگی سعادتمندانه در این مدت او مغبون شده است و هیچ وقت استاد او را دوست نداشته است و برای هم این خاطر -  با دارا بودن چندین فرزند که حالا برای خودشان صاحب فرزند هستند - در خواست طلاق و متارکه داشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:21  توسط مجید فتحی  | 

دیروز موفق شدم "فیلم سکس و فلسفه" محسن مخملباف را ببینم با این که از ساختار شاعرانه و شرقی فیلم بسیار خوشم آمد و فکر می کنم که چندین نمای زیبا در تجلیل از عشق آن هم به شیوه شرقی با نماد پردازی ها خاص این گوشه از زمین در فیلم بود و می شد همه چیز را همان گونه که در اول فیلم بود آسمانی فرض کرد اما از وقتی این عشق زمینی شد من ترسیدم و در آخر وقتی به این فلسفه مخملبافی که جهان متکثر را با عشق های متکثر برایمان تصویر می کند، رسیدم. ترسیدم و از تصویر جهانی که در آن آدم ها به تعدد عشق فکر می کنند برایم در آور بود. شاید جهانی که مخملباف از آن سخن می گوید در غرب محقق شده است - چه به نظر می رسد که این فیلم برای آنها ساخته شده است. و اساسا هنوز هم که هنوز است در شرق ما به آن معنی که در فیلم به آن اشارت رفت به آزادی سکس دست نیافته ایم و خوبیت عشق در شرق هم در همین است که هنوز به ابتذال سکس آلوده نشده است- اما من تصورم این است که عشق در خود تمامیت و وحدتی دارد که تصور آن بدون تمامیت و وحدت غیر ممکن و محال است عشق با این که با اتفاقات ساده به سراغ آدم می آید اما دارای وقایعی است در پس و پیش، مخملباف خود نیز با نقل داستان شاعر در قبل عشق دوم خود بر این امر صحه می گذارد چرا که اگر نبود آن شاعر و اگر نبود حادثه قهر دختر با دوست پسرش چگونه ممکن بود آنها به هم عاشق بشوند. حالا من نمی دانم چگونه مخملباف به این نتیجه رسیده است که این چنین جسورانه می خواهد به ما بقبولاند که همه چیز به هم ریخته است و دیگر کسی، کسی را دوست ندارد. آقا مخملباف! علیرغم آن که از تصویرهای زیبای فیلمتان که با استادی تمام طراحی و فیلمبرداری شده است نمی توانم بگذرم اما باید بگویم که شما با این خورخوری مذهبی که تبلیغ می کنید جهان ما را آشفته تر می کنید و تعاریف غلطی از شرق به غربی ها ارائه می کنید. آقای مخملباف بروید فیلمتان را بسازید شما را چه به فلسفه و تز فلسفی، اگر می خواهید که تماشاگرانتان را در آن سوی آب ها حفظ کنید بهتر که بروید و از بتن و متن زندگی خودشان - آن چه را که ایشان دوست دارند- برایشان تصوریر سازی بکنید خواهشمندم، از ما مایه نگذارید ما در طی تاریخ چندین هزار ساله خود به غربی ها ثابت کرده ایم که همیشه به جهانی واحد فکر کرده ایم. عرفان ما شرشار از این وحدت است با فیلم شما نه به این فلسفه ها خللی وارد می شود و نه غربی ها احمق تر از آن هستند که تو بخواهی اندیشه های آنها را در قالب تصاویر شرقی به خوردشان بدهی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 14:22  توسط مجید فتحی  | 

اعتراف می کنم که من آدم چاپلوس و پررویی نیستم، شاید تنها گناه من آن است که اعتقادی به این واژگان ندارم، و اساسا دوست دارم خارج از آنچه که دیگران به آن اعتقاد دارند ارتباطاتم را سر و سامان بدهم من نه تنها از عقلم، بلکه از حواس شش گانه ام هم در برقراری ارتباط با دیگران یاری می گیرم من آدمی نیستم که با اتکاء  به تجربیاتش زندگی کنم من ذهنی تجربه گرا دارم برای همین است که گه گاه دست به ریسگ هایی می زنم که از نظر خیلی ها دیوانگی محض است.

امروز پنج شنبه یه اتفاق عجیبی برایم افتاد راستش چون هنوز از کمیت و کیفیت حوادثی که در آینده برایم رخ خواهد داد آگاه نیستم برای همین نمی تونم بیشتر توضیح بدم اما می خوام بدونین که حس خوبی دارم حسی که می تونه منو تا یه مدت زنده نگهداره.

راجع به گذشته این اتفاق توضیح مختصری می دم چند وقت پیش یکی از آشناهای قدیمی سراغ من اومد، یه دوست هم همراهش بود بهش گفتم ....

نه اصلا یه جور دیگه بگم، چون می تونه یکی از اونا که به این بیغوله سر می زنه اونی که من می خوام راجع بهش حرف بزنم، باشه برای همین می ترسم که رشته اتفاقات با نقلشان در وب لاق از دستم در بره، خلاصه یه جورایی من فکر کردم که این آشنا دوست داره که من با دوستش دوست بشم این بماند که ما در گذشته دوست های خوبی برای هم بودیم اما اون ازدواج کرد و یه مدت نبود تا این که این اواخر باز پیداش شد شاید، یه نوستالوژی باعث اون شد که من همچین فکری راجع به این حوادث داشته باشم کلی ازش برام تعریف کرد و اون شکسته نفسی کرد و کلی تعارف به هم تکه پاره کردن این بماند.

چند هفته پیش ما رفته بودیم به کلیبر داشتیم راجع به ترانه ای که آقای افشار خونده بود کلیپ می ساختیم و من تصویر برداری می کردم توی جمع ما یه خانم بازیگری بود که من برای این که سر به سرش بزارم بعد کار وقتی نشسته بودیم استراحت می کردیم من کلی حرف های یاس آلود بهش زدم برگشت بهم گفت: تو دیونه ای خوبه که خودتو به یه روانپزشک نشون بدی گفتم من بیشتر از اون دکترهایی که تو تجویز می کنی راجع به دردم می فهمم گفت: خوب پس چرا کاری نمی کنی گفتم: برای این که انگیزه کافی برای کارایی که می باهاس بکنم ندارم. گفت: نه من فکر می کنم که چیزی فراتر از این حرف هاست، تو تصمیم درست و حسابی برای کارات نداری اگه تصمیم بگیری شاید همه چیز عوض بشه. خب، به رو خودم نیاوردم راست می گفت من با این که به خیلی چیزها فکر می کنم اما راجع بهشون تصمیم نمی گیرم خب می دونین من فقط فکر می کنم و اساسا در مواردی فکر کافی نیست و باید دست به عمل زد اصولا مثل صد بار ارشین یک بار قیچی در مواردی برعکس باید باشه ما باید در مواردی اول قیچی بکنم بعد فکر حالا من این قچی رو دست گرفتم و بریدم ببینیم چی پیش می یاد همین هارو به دوستم توضیح دادم و ازش خواستم که با دوستش که می خواست من باهاش دوست بشم دوست کنه، بهش گفتم: من شناخت درست و حسابی ازش ندارم اما می خوام اگه شده بیشتر بشناسمش تصمیم گرفتم به زندگیم سر و سامانی بدم به این هم فکر نمی کنم  که باید اونو کامل بشناسم، دیروز با یکی از دوستا صحبت می کردم می گفت: ازدواج مثل یه هندونه است تا نبریدیش نمی دونی چه رنگیه، کلی خوشحال شد گفت من هرکاری از دستم بر بیاد برات می کنم، گفتم اصلا دوست ندارم فکر بد راجع به من بکنه مهم اینه که من یه تصمیم گرفتم و ایشون اولین کسی هستن که من بهشون فکر کردم حالا ببینیم چی میشه، گفت: از شناحتی که من از تو و اون دارم برای هردوتاتون خوب میشه، گفتم: تا خدا چی بخواد.

با این که دوست نداشتم اما باز خودم رو لو دادم اما چه اهمیتی داره اینجا حریم خصوصی منه کسی اگه دوست نداره نخونه اصلا هم دوست ندارم این حرفها دست مایه مزحکه من بشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط مجید فتحی  |