تمام هستی من قرین یاس و نا امیدی است در این سرنوشت بیش از آن که دیگران نقش ایفا کرده باشند خود طراح و کارگردان بوده ام دیگران با نقش های ضعیفی که داشته اند به هر چه آشفته تر شدن این پیکره کمک کرده اند آنجا که می شد با یک نه گفتن قاطعانه همه چیز را تمام شده انگاشت - با شایدها و اگرها- دیگران تردیدهایشان را به صحنه بازی زندگی من کشانده اند و از چون منی که هستی ام قرین امید و خوشبینی بوده است صلب امید کرده اند راست است من مستعد این ناامیدی ها بوده ام من با نوع زندگی که داشته ام با عدم قطعیت ی که در تربیت ام بوده است و بعد سوق پیدا کردن به سوی نویسندگان و متفکرانی که دغدغه هایشان بیش از آن که فردی باشد اجتمایی بوده است و اکثرشان آرمان خواهانی بوده اند که در زندگی خصوصی و شخصیشان دچار مشکل بوده اند و نا توان از اداره امورات روزمره بوده اند باعث شده اند تا من نیز با آنها احساس همزاد پنداری کنم آنها خود به نمایشی بودن نوشته ها و گفته هایشان باور داشته اند و این من بودم که با تمام احساساتم دل به متن و داستان ایشان سپرده ام اعتراف می کنم که در این مورد آدم ضعیف النفسی بوده ام اصولا من تحت تاثیر همین افکار آدمی آرمانگرا شده ام و هستی را به گونه ای می خواهم که باید باشد نه آنگونه که هست. از این رو من آدمی هستم خودخواه و دوست دارم همه همان گونه باشند که آرمان من است و چون نیستند نا خودآگاه به سوی انزوا کشیده می شوم، به سوی تنهایی، به سوی یاس... .
گاه احساس می کنم بیش از آن که می باید زندگی کردم، « پیری زود رس» احساس می کنم در آستانه مرگ قرار گرفته ام احساس می کنم علیرغم آن که خود را فردی انقلابی می دانستم حالا دیگر از آن همه مانیفست فقط « ... دیگر همه چیز تمام شده است.» مانده است دوست دارم در این ایام به گوشه ی دنجی پناه ببرم و فارغ از دغدغه ها و درگیری های روزانه بنشینم به انتظار مرگ
مرگ ای جادوی هستی، تو را می ستایم آن هنگام که عاجز می شوم از یاری رساندن به دیگران، عاجز می شوم از اعتلای هستی که من هم در آن بوده ام. ای مرگ تو را می ستایم و هر روز در بستر که نمودی از خوابگاه ابدی است به انتظارت می مانم.
در این مواقع من برای خودم طبیب خوبی هستم و چون درد را می شناسم پس لاجرم نسخه پیچی هم می کنم گاه در آستانه های مهلکی که می تواند به عدم منتهی شود به عشق می اندیشم، رابطه انسانی، حضورهای بی واسطه، درک متقابل، و ... .
اما انگار این آستانه بیش آن که تصورش را می کنم تب دار است احساس خستگی، خواب، گرما کلافه ام کرده است به بهشت فکر می کنم که همواره خنک است همواره بر وفق مراد توست آرمانشهری که آدمی عاجر از تحقق آن روی زمین است پس بهتر که در اندیشه جاری باشد.