تبليغاتX
سرخاب داغی

سرخاب داغی

ادبی هنری سینمایی

تمام هستی من قرین یاس و نا امیدی است در این سرنوشت بیش از آن که دیگران نقش ایفا کرده باشند خود طراح و کارگردان بوده ام دیگران با نقش های ضعیفی که داشته اند به هر چه آشفته تر شدن این پیکره کمک کرده اند آنجا که می شد با یک نه گفتن قاطعانه همه چیز را تمام شده انگاشت - با شایدها و اگرها- دیگران تردیدهایشان را به صحنه بازی زندگی من کشانده اند و از چون منی که هستی ام قرین امید و خوشبینی بوده است صلب امید کرده اند راست است من مستعد این ناامیدی ها بوده ام من با نوع زندگی که داشته ام با عدم قطعیت ی که در تربیت ام بوده است و بعد سوق پیدا کردن به سوی نویسندگان و متفکرانی که دغدغه هایشان بیش از آن که فردی باشد اجتمایی بوده است و اکثرشان آرمان خواهانی بوده اند که در زندگی خصوصی و شخصیشان دچار مشکل بوده اند و نا توان از اداره امورات روزمره بوده اند باعث شده اند تا من نیز با آنها احساس همزاد پنداری کنم آنها خود به نمایشی بودن نوشته ها و گفته هایشان باور داشته اند و این من بودم که با تمام احساساتم دل به متن و داستان ایشان سپرده ام اعتراف می کنم که در این مورد آدم ضعیف النفسی بوده ام اصولا من تحت تاثیر همین افکار آدمی آرمانگرا شده ام و هستی را به گونه ای می خواهم که باید باشد نه آنگونه که هست. از این رو من آدمی هستم خودخواه و دوست دارم همه همان گونه باشند که آرمان من است و چون نیستند نا خودآگاه به سوی انزوا کشیده می شوم، به سوی تنهایی، به سوی یاس... .

گاه احساس می کنم بیش از آن که می باید زندگی کردم، « پیری زود رس» احساس می کنم در آستانه مرگ قرار گرفته ام احساس می کنم علیرغم آن که خود را فردی انقلابی می دانستم حالا دیگر از آن همه مانیفست فقط « ... دیگر همه چیز تمام شده است.» مانده است دوست دارم در این ایام به گوشه ی دنجی پناه ببرم و فارغ از دغدغه ها و درگیری های روزانه بنشینم به انتظار مرگ

مرگ ای جادوی هستی، تو را می ستایم آن هنگام که عاجز می شوم از یاری رساندن به دیگران، عاجز می شوم از اعتلای هستی که من هم در آن بوده ام. ای مرگ تو را می ستایم و هر روز در بستر که نمودی از خوابگاه ابدی است به انتظارت می مانم.

در این مواقع من برای خودم طبیب خوبی هستم و چون درد را می شناسم پس لاجرم نسخه پیچی هم می کنم گاه در آستانه های مهلکی که می تواند به عدم منتهی شود به عشق می اندیشم، رابطه انسانی، حضورهای بی واسطه، درک متقابل، و ... .

اما انگار این آستانه بیش آن که تصورش را می کنم تب دار است احساس خستگی،  خواب، گرما کلافه ام کرده است به بهشت فکر می کنم که همواره خنک است همواره بر وفق مراد توست آرمانشهری که آدمی عاجر از تحقق آن روی زمین است پس بهتر که در اندیشه جاری باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط مجید فتحی  | 

دارم به این فکر می کنم که چرا همه ما وقتی در طبیعت حضور می یابیم ناخواسته در ما احساسی شعارانه ی قلیان می کند و گاه همه ما بی آن که متوجه باشیم چند بیتی می خوانیم چه از شاعران دیگر و چه آن هنگام که خود شاعر می شویم و می خواهیم توصیف کنیم حالا چه چیز را؟ مهم نیست، مهم این حس غریبی است که در دل طبیعت دست از سر ما بر نمی دارد تا ما بی واسطه بی آن که دیگران در درک آن سهیم باشند از مناظر پیش چشم مان و صداهای موزون در گوشمان لذت ببریم و با طبیعت عجین شویم، به باور من می شود- اگر دیگران را از این حضور حذف کرد - به احساسی دست یافت که در آن آدمی با طبیعت یکپارچه است یکپارچگی با طبیعت یعنی آن که تو هم مثل یک درخت، یک قُمری یا یک اسب هستی رها و فارغ از جهان پیرامون و جهان را به اقتزای غریزه می فهمی در این فهم احساس سلطه و برتری جویی در تو نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:39  توسط مجید فتحی  | 

دیرز ما در بهشت گم شدیم، جنگل های ارسباران بهشت گم شده ای است روی زمین، تا چند سال پیش اینجا بکر بکر بود و پای هیچ آدمی به اینجا نرسیده بود. ما هم از سر اتفاق راه گم کردیم اولش قرار نبود که اینجا باشیم، وقتی وارد این بهشت شدیم انگار که زمان مُرد، ما رفتیم تا به یک سه راهی رسیدیم یکی از بچه ها  از ماشین پیاده شد و از روی سنگی خواند که نوشته به طرف «آینالی» من گفتم « این جاده به آراز می رسه اونا گفتند آراز ؟ می دونی ما کجاییم ؟ نه بابا اینجا می ره به ورزقان گفتم خدا بهتر می دونه، چه اهمیتی داره وقتی توی همچین جاده ای که سالی ماهی یه ماشین هم ازش رد نمی شه دنبال نشانی بگردی، یا الله بزن بریم. ما که نمی دونیم دوباره پامون به اینجا می رسه یا نه خدا می دونه، تا هستیم از دیدن منظره هاش حال ببرین شاید دیگه قسمت نشد خدا رو چی دیدین شایدم ما موندیم اینجا» راستش حالا که آمدم نشسته ام پشت رایانه همه اش دلم آنجاست از چه چیزش بگم به قول یکی از بچه ها « درختاش نمی زاره جنگل ها رو ببینم،» خارپشتی با تنازی روی سطح سیاه آسفالت راه می رفت و من همه اش از این می ترسیدم نکند برود زیره چرخ، دو تا روباه دویدند رفت داخل بیشه گم شدن دو تا روباه عاشق، شب اش حال به حال شدم، برای همین است که گم شدیم وقتی به هوش آمدم ما رسیدیم به عاشقلو «یه صد دویست متری که بری جاده ی مرزیه، می تونی بری بالای آراز به طرف جلفا، می تونی سر پایین بری برسی خدآفرین از اونجا بزنی سه راهی اسکانلو» تا یاد تمدن افتادیم ساعت ها را نگاه کردیم ساعت سه شده بود سه بعد نصف شب.من گفتم خدا یا این روز رو به حساب این دنیا ننویس که اگه همه جای بهشت همین است من می یام می مونم اینجا، حیرتا ! در اینجا همه اش می گفتیم الله اکبر ما اگر پایمان برسد به بهشت چی می گیم چیکار می کنیم؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:1  توسط مجید فتحی  | 

سلام دوستان :

حضرت شمس فرماید: «سخن گفتن جان کندن است، و شنیدن جان پروردن» جان کلام همین است، دارم به این فکر می کنم که هیچ کس سخن تازه ای برای گفتن ندارد و اگر هست گوشی برای شنیدن نیست همه دارند حرف همدیگر را تکرار می کنند برای همین و از ترس آن که مبادا دیگری بفهمد که این همان چیزی است که او می گوید یک ریز حرف می زند و اصلا به کسی فرصت حرف زدن نمی دهند  جهان ما پر اصوات و صداهایی است که اگر گوشی برای شنیدن باشد اینقدر شلوغی و پر هیاهو نبود، دارم به این فکر می کنم که آنان که زیاد می فهمند لاجرم سکوت را بیشتر درک می کنند و درک سکوت یعنی دوری جستن از قیل و قال دنیا، به هر جا که سر می زنی می بینی که همه صحبتی دارند که از آن خودشان نیست در تمام محافل نقل قول هایی هست و تفصیرهایی، فلانی برای فلان مطلب، فلان قدر کاغذ هدر می دهد تا حرف او را تفصیر و تشریح کند، فلانی مطلب فلانی را تر جمه می کند تا فلانی های دیگر بخوانند، فلانی اصلا فرصتی برای اندیشیدن ندارد تا بار معنایی این هستی را دو چندان بکند حتی در فضای مجازی(اینترنت) هم این اتفاق نادر است و همه به گونه ای دارند از همدیگر دزدی می کنند این به وب لاق آن سر می زند و یک چیز از او به عاریت می گیرد فارغ از این که آن هم از فلان سایت این خبر را گرفته است جهان ما جهان خبر شده است نه جهان اندیشیدن، برای همین هم هست که همه می خواهند به روز باشند (Up to dates) برای همین است که هیچ کس فرصت گوش کردن ندارد چرا که اگر خبرساز نباشی به حاشیه رانده می شویی و برای آن که همیشه در مرکز توجه ها قرار گیری همیشه باید هیا هو به راه بیندازی مثلا می توانی یک سند جدید رو کنی در حقانیت حرف هایت، و چه کسی فرصت خواهد کرد تا اصلی بودن سند و ادعای تو را اثبات کند.

ما از هرگونه نقد و انتقادی که به حرفمان می شود آتشی می شویم - اصولا این هم قسمتی از جریان سازی و خبر سازی است ما همیشه دوست داریم هر کجا که کم آوردیم با شخصیت و منش آدم ها بازی کنیم ما بیش از آن که حرف های هم را بفهمیم و به نقد آن بپردازیم دوست داریم که شخصیت همدیگر را تخریب و نقد کنیم و این را به حساب نقد تند می گذاریم و دوست داریم که همه آستانه انتقاد پزیریشان بالا باشد.

دوستان، من گاه به این فکر می کنم که این آستانه کجاست؟ چرا هر وقت کسی از ما انتقاد می کند احساس می کنیم که او دوست نیست و هر کسی که حرف ما را نقض یا در تضاد با آن حرفی دارد او را بی سواد می پنداریم حالا چه اهمیتی دارد که چند حرف در تایپ اشتباهی شده باشد با این نوع آموزشی که ما در مدارس داشتیم جای تعجب نخواهد بود که تفاوت بین «زض ذ ظ» یا « ح هـ» یا «ث س ص» بفهمیم اساسا ما آنچه را می شنویم می نویسیم و گاه یادمان می رود که آدمها می توانند با لهجه صحبت کنند مثلا من یادم هست که دوستی نقل می کرد که یکی از معلم ها در امتحانات آخر سال با لکنتی که داشته باعث شده بود تا نصفی از شاگردان مدرسه در درس املاء تجدید بشوند.

دارم به این فکر می کنم که در قبال این همه شاید اگر می توانستیم سکوت کنیم بهتر بود اصولا حرف زدن بیهوده است وقتی می دانی که گوشی برای شنیدن نیست.   

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 16:36  توسط مجید فتحی  | 

سلام دوست عزیز

از این که احساسات میهن دوستی و ملیتی یت گل کرده بسی جای خوشحالی است اما « به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن » و از طرفی در عصری که ساده ترین و بدیهی ترین نیازهای انسانی از انسان ها دریغ می شود جای تعجب نخواهد بود که زیاده خواهان و ارباب قدرت به نام اصلاحات و اتحاد ملی بخواهند با دگر اندیشان که غم فرهنگ و عرق ملیتی دارند بستیزند و دست به نسل کشی و اصلاح نژاد بزنند و در تریبون های رسمی و غیر رسمی خود چنان از اصلاحات فرهنگی و نژادی حرف بزنند که تو تصور کنی گونه ای گندم یا گاوی هستی تا بازده شیریت بیشتر شود تا اینان بیشتر بدوشندت.

اگر این اصل را بپزیریم که فرهنگ یک ملت چیزی نیست که به ضرب شمشیر از میان برود (چنان که بعد از چهار قرن فردوسی سر برمی آورد تا عجم زنده کند بدین پارسی و یا شهریار بعد از آن خفقان رضا خانی و آن پان فارسی یسمی که به راه انداخت، سر بر می دارد و منظومه کبیر حیدر بابا را می سراید تا اعلا رغم آن که خودش اقرار کرده است تا آن زمان حتی فکر نمی کرده است که شعر ترکی بنویسد- زبان مادریش را احیا کند و بعد از آن چه نا ملایمتی که ندید) چه جای غم و غصه که این فرهنگ و این زبان خود در تکاپوی نو شدن هاست.

دوست عزیز تو برو به فکر خود باش چرا که نه با پوزش تو تاریخ اصلاح می شود و نه چهار خط نوشته تو، می تواند مسیر تاریخی فرهنگی ترکی زبانان این خطه را عوض کند و نه فخر تو به آذری بودن و ترک بودن بر عظمت این فرهنگ می افزاید چنان چه که خود نیز گفتی بهتر که هر کس به فراخور توان تلاش کند که به این زبان و فرهنگ خیانت نکند. وارد کردن کلمات فارسی به زبان ترکی همانقدر نازیبا و خیانت شمرده می شود که وارد کردن لغات انگلیسی و دیگر زبان ها و اگر در خود توانی احساس می کنی تلاش کن که در غنای فرهنگ لغات این زبان بکوشی یا علی   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:42  توسط مجید فتحی  |