تبليغاتX
سرخاب داغی

سرخاب داغی

ادبی هنری سینمایی

.         

§   در دو هفته گذشته مشغول تصویربرداری فیلم «آتام» به کارگردانی رضا حسن زاده بودم کار شاق و طاقت فرسایی بود چرا که اکثر صحنه های فیلم در شب اتفاق می افتاد و ما مجبور بودیم تا صبح بیدار بمانیم و نورهای متعدد را تنظیم و جابجا کنیم از طرفی فیلم نامه مشخصی در دست نبود و طرح کلی از وقایعی که می بایست اتفاق می افتاد در دست بود و قرار بر این شد که بازیگر ها با دریافت توضیحاتی که رضا از حس کلی هر صحنه ارائه می داد بازی کنند و این باعث می شد که زمان زیادی صرف شود از طرفی به جهت آن که میزان صحنه ها بر اساس نوع بازی شکل می گرفت گاه اتفاق می افتاد که ما محل دوربین را چندین بار تغییر می دادیم عملا هیچ گونه فیلمنامه و دکوپاژ مشخص و از قبل نوشته شده ای نبود و این کلیه عوامل فیلم را کلافه می کرد.

§         گاه کار به بحث هایی ختم می شد که اصلا ارتباطی به فیلم نداشت رضا خودش اعتراف می کرد که فیلم برایش وسیله است و هیچ اهمیتی ندارد که این فیلم به سرانجامی برسد مهم این است که در این فیلم من خودم را بیشتر می شناسم ) یک اختلاف اساسی که بنده با آقای حسن زاده داشتم این بود که بنده معتقدم که باید یک فیلمساز یا فیلمنامه نویس شخصیتی هایی که خلق می کند قبلا خوب بشناسد و در نهایت ما با شخصیت های تثبیت شده ای در فیلمنامه مواجه شویم در حالی که رضا با نوع فیلم سازیش بازیگران را در وضعیتی قرار می داد که خودشان را افشا کنند و به زعم ایشان این یعنی سینمای بی واسطه سینمایی که به واقعیت نزدیک است شاید بتوان به این وسیله فیلم هایی ساخت که واقعی باشند اما اساسا سینما و در کل هنر عرصه ای است برای خود نمایی، سوال اساسی این است که در این صورت من فیلمساز نقشم در ساخت این نوع فیلم چیست؟   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:18  توسط مجید فتحی  | 

سلام

§        طی دو هفته گذشته درگیر شدید کاری باعث شد تا نتوانم چیزی بنویسم اما این بدان معنی نیست که من دوست نداشتم با شما در ارتباط باشم یاد شما همیشه در خاطر من هست و این یعنی زندگی، که جاری می شود بی آن که ما به ماهیت دقیق این بودن ها پی برده باشیم، همیشه این سوال در پیش چشم هایم نقش می بندد که ماهیت این گونه بودن چیست و ما چرا اعلارغم میلمان گاه هیچ وقت نمی توانیم حضور اشخاصی را در زندگیمان که بعضا وجود خارجی هم ندارند نادیده انگاریم.شاید تصور کنید که این یک گونه بیماری روانی است اما اگر چنین هم باشد سوال دیگری مطرح می شود و آن این که چگونه می توان درمان کرد؟ هر چند من اصلا تصور نمی کنم که به یاد کسی بودن و یاد کردن او چه در خاطر و چه به طور حضوری و یا به هر طریق ممکن، بیماری نیست بلکه یکی از فضایل انسانی است چرا که ما در طی روز با تماس گرفتن های متعدد از اشخاص  و یاد آوری این که در خاطرمان هستند احساس مسرت می کنیم.

« گاهي در زندگي دلتان به قدري براي كسي تنگ مي شود كه مي خواهيد او را از روياهايتان بيرون بياوريد و در آغوش بگيريد » این جمله نمی دانم از آن چه کسی هست اما نکاتی چند دارد که این جمله را برای من مهم کرده است.

گاهی :گاهی ما در زندگی دلمان به آنهایی که دوستشان داریم، به آنها که در هستی وجودی ما ایفاگران بلاواسته برای درک دقیق از هستی هستند تنگ می شود گاهی حتی حضورشان هم تسکینمان نمی دهد در این گونه مواقع ما از ترس این که مبادا این لحظه ها اندک و دست نا یافتنی باشند خون دلها می خوریم. وصال آغاز چالشی دیگر است خوشا آنان که قدر این لحظه را بفهند و فارغ از گذشته و آینده قدر بینند و صدر نشینند.

دل تنگی : اگر نبود این احساس درونی در آدمی، چقدر آسوده بود اما نه آسودگی چرا؟ مگر قرار است چقدر در این جهان باشیم و مگر قرار گرفتن مرگ نیست دل تنگی هر کس به اندازه تنهایی های اوست هرکه تنهاتر دل تنگ تر و این موهبتی است که به هر کس ندهند هرکس با کسی قرار گیرد اما انسان هایی هستند که تنهایشان به قدری بزرگ و دل تنگیشان به قدری وسیع است که هستی با تمام عظمتش در پیش چشمشان حقیر می نماید اینان با کس قرار نمی گیرند بل حضور دیگران بر دل تنگیشان می افزاید.

رویا : صحبت کردن از ماهیت رویا و خیال در حوصله بنده نیست _ اگر دوست داشتید به زیگموند فروید مراجعه فرماید او نظرات مبسوطی در این خصوص دارد که پایه و اساس روانشناسی نوین است _ اما در این مجال بنده از زاویه ای به آن می نگرم که تجربه کرده ام به نظر من رویا حالتی از زندگی است و ما فارغ از واقعیت در خیال به آن دست می یابیم اصولا آدمها دو دسته اند آدمهایی که برون گرا هستند و همه چیز را در مناسبات حاکم بر واقعیت می یابند اینان به آنچه که هست قانع هستند و در نبود هست ها به سازشی دست می یابند تا هستیشان تداوم یابد اما دسته ای دیگر درون گرا هستند اینان دو گونه زندگی می کنند به گونه ای که در آن برون گراها هستند و هر گاه خواسته های خود را در واقعیت نمی یابند به رویا و درونشان رجوع می کنند اینان با توسل به خیال زندگی می سازند آرمانی، این گونه آدمها گاه چنان به انزوا گشیده می شوند که واقعیت هم قسمتی از تخیل می شود یک هایکو چینی در این زمینه چنین می گوید « در خواب دیدم که ماهی شده ام وقتی بیدار شدم از خودم پرسیدم من ماهی هستم که خواب انسان را می بینم یا انسانی که خواب ماهی را ؟ » به تصور من زندگی دوگانه داشتن مزیتی است که در آن آدمی می تواند دوبرابر آنچه برای زیستن مقدور هست زندگی کند و اساسا با چنین زندگی هایی است که انسان قادر شده است تا زندگیش را در واقعیت بهبود بخشد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:14  توسط مجید فتحی  | 

چند روز پیش مطلبی به دستم رسید که از چند جهت برایم هائز اهمیت بود یکی این که بدون آن که من از کم و کیف جریاناتی که در جهان می گذرد ایده ها و اندیشه هایی را در  زندگیم به کار می گیرم و به نوعی آن را ترویج می دهم که دیگران ( اروپاییان ) بعد از طی یک دوره طولانی در سیر تاریخ تمدنی خود رسیده اند برای همین دلم نخواست که دوستان عزیز را از خواندن آن محروم سازم این مطالب به نوعی همان حرف هایی است که من می خواستم در یک زمان مقتضی  برایتان بنویسم فقط با اجازه برای این مطلب نام «ایستادن در زندگی بدون ایستادن در گذشته و آینده» انتخاب کردم امیدوارم که بخوانید و در زندگیتان به کار بندید و از این که از قافله تمدن و جهانی شدن عقب می مانید، نترسید.

١٨سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد. به عبارت ديگر:

1 - سوئد در حدود۴۵۰۰۰۰ کيلومتر مربع وسعت دارد.

2- سوئد حدود ۹ ميليون جمعيت دارد.

3- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود ۷۸۰۰۰۰ نفر جمعيت دارد.

4 - ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.

اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:آيا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟» ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته. (Slow Food) اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع(Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک «اروپاى آهسته» ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به ۲۸/۷ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان٢٠% افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است. البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.

به معنى چسبيدن به حال ، در مقابل آينده ، نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان می‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچ کس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار می‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزی‌هاى ديگرى هستى.

به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک می‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان ، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله « جهانى شدن » عقب نمانند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:12  توسط مجید فتحی  | 

سکوت

سلام

در هفته ای که گذشت هر روز به ایمیلم سر زدم اما دریغ، در این روزها به یک چیز بیش از همه چیز فکر کردم و آن مفهومی است که از واژه سکوت استنباط می کنم و برای همین چند بار دست بردم که بنویسم اول نوشتم : («یکی بود.» خدایی تنها، و خدا تنهایی و سکوت خود را تحمل نتوانست کرد پس سکوتش را شکست.«یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.» و خدا برای آن که کسی سخنش را بشنود دست به خلقت زد.

«زیر گمبد کبود.»و خدا برای آن که خدایی اش را به رخ بکشد انسان را آفرید، لُعبَتکانی فرمانبردار، تا بشنوند و ببینند، - باشد که شکر گذار باشند- به آنچه که فر ایزدی است و این به روز هفتم از خلقت بود.) تا این جای کار خوب بود اما باز نوشتم:(به زعم من روز هشتمی هم در کار بود خدا در چنان روزی انسان هایی خلق کرد از جنس خودش، تنها، عصایانگر، خلاق و من شدم مخلوق روز هشتم.) احساس کردم که از اصل مطلب دور شدم پس نوشتن را تعطیل کردم تا روزی دیگر بنویسم:(آري بيش از اينها مي توان خاموش ماند...«فروغ فرخزاد»اما به راستي چرا بايد اين چنين بود و اين چنين كرد وقتي مي شود پرده را يك سو كشید ....

گاه سكوت حالتي است تدافعي در مقابل آنچه كه در كلام اتفاق می افتد و كاه حالتي است تهاجمي.

« درآغاز كلمه بود و كلمه خدا بود » چرا چنين بود پدر؟ راستي هيچ از خودمان پرسيديم كه چرا خدا سكوتش را شكست مگر نه اين است كه هستي هر چيزي زماني معني دار مي شوى كه عدمي بر چيزي محقق شود و خدا كه هست مطلق بود چرا هستيش را مي خواست كه تجلي بخشد مگر نه اين است كه خدا هم به تجلي نيازمند بود.) احساس کردم پا فراتر از خط قرمزهای دین می نهم و اندیشیدم شاید عده ای برداشت سویی از این مسئله بکنند پس دیگر بار دست از لفاظی کشیدم.  

و یک روز دیگر : ( مي توان، راستش... ، هيچ؟! ) و دوباره : (انسان موجود پيچيده اي است تصور كن اگر زبان به سخن نمي گشود چه فرقي با ديگر موجودات داشت «انسان موجودي است ناطق» نطق مي تواند يك ويژگي باشد هرچند كه انسان به مدد علمش پي برده است، تنها او نيست كه حرف مي زند بلكه ديگر موجودات هم بسته به تكاملشان از كلام بهره مي برند اساسا تمام هستي داراي كلام و نطق است اين كه من نمي توانم حرف يك گل را بفهم يا پي به راز آب، اين جاري پاك ببرم، گناه ستاره چيست كه چشمك مي زند يا ماه كه در شب خود نمايي مي كند، باري كلام نه ويژگي كه قسمتي از هستي آدمي است و نمي توان آن را ناديده انگاشت اما آنچه كه انسان ها را به سكوت وامي دارد فهم آدمي است از مفاهيم هستی، گاه سکوت نشانگر عدم شناخت است یعنی اگر آدم عقلانی باشید در مقابل آنچه که نمی دانید سکوت اختیار می کنید در این گونه مواقع آدم دوست دارد که بیاموزد و اصولا جدالی است در درون. گاه سکوت نشانه ترس است وقتی ما از یک چیزی می ترسیم ناخواسته زبانمان بند می آید اما هیاهویی است در درون. و بسیار مثال ها می توان داشت که در تمام این مثال ها یک ویژگی هست که همواره چالش زاست و آن هیاهوی درون است. اساسا آدمی وقتی از بیرون می بُرد تازه به درون خود رجوع می کند سکوت همراه با نوعی خودشناسی است، برای همین هم هست که دراویش و آنها که سیر و سلوک و ریاضت پیشه می کنند به چله نشینی می پردازند،- منظور از چله نشینی رفتن به یک مکان عاری از هیاهو و بسط نشستن به مدت چهل روز است- در جای جای ایران به چله خانه هایی بر فراز کوه ها بر می خوریم و یا در تبت شنیده ام که در مراکز دینی که عمدتا بر فراز کوه واقع شده است بودایی ها چاهی می کَنند که از بالا فقط سوراخی دارد به اندازه داخل شدن اما در پایین فضای نسبتا بازی شبیحه یک اتاق دارد که اولین آموزه برای طلبه ها آن است که مدت معینی را در آنجا به سر می برند تا تزکیه نفس یابند.

امیدوارم سکوت تو از این گونه باشد چرا که در این صورت تو به چیزی دست خواهی یافت که حداقل زاده خودشناسی و تکامل نفسانی توست، اساسا ما آدم ها همواره تحت تاثیر گفتار و رفتار دیگرانیم و معمولا رفتارهایی که از ما سر می زند در اصل نه خواسته ما که تمایلات و خواسته های دیگران است. از این رو گاه ناخواسته ما مسیری را که در زندگی می پیماییم با لحاظ وجود دیگران است بی آن که بدانیم و از خود بپرسیم در این سرنوشت که به مدد دیگران رقم می خورد نقش ما چیست؟ پدرم دوست دارد من کاری را انجام دهم که او از من می خواهد، دایی ام می پسندید که  من در فلان رشته که او دوست دارد تحصیل می کردم، عمویم از نوع لباس پوشیدن من خوشش نمی آید و ترجیح می دهد که مثلا رنگ لباسم فلان باشد، خواهرم از این که می بیند من دارم تحت تاثیرات تفکرات فلان اندیشمند حرفی را تایید و تکذیب می کنم آتشی می شود با این حال من خیلی سعی می کنم مراعات حال همه را بکنم اما دیگران چه؟ اصولا دیگران در پی آن هستند تا تمایلات سرکوب شده خود را که هیچ وقت میل بروز نیافته اند بر ما تحمیل کنند فارغ از این که آدمی تربیت می کنند که شبیه خودشان است با گروهی دیگر از تمایلات سرکوب شده آنها معمولا صلاح ما را می دانند آنها می دانند که چون خودشان فلان عمل را انجام نداده اند پس حالا احساس بدبختی می کنند ما هم برای آنکه احساس خوشبختی بکنیم بهتراست همان کاری را بکنیم که آنها می گویند فارغ از این که من و خواسته های من چه می شود؟  تو ؟! تو بچه ای هنوز مانده است تا خوب و بد روزگار را بفهی ما صلاح تو را می خواهیم.

دارم چه می نویسم من هم دچار همان رفتاری شدم که از دیگران سر می زند و من دوست ندارم، یا نه دچار نوعی وراجی و هذیان شده ام، در این صورت باید از خودم شرمنده باشم و خجالت بکشم که بی اجازه دارم وقت دیگران را می گیرم . 9/4/86 تبریز مجید فتحی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:25  توسط مجید فتحی  | 

«یکی بود.» خدایی تنها، و خدا تنهایی و سکوت خود را تحمل نتوانست کرد پس سکوتش را شکست.

«یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.»و خدا برای آن که کسی سخنش را بشنود دست به خلقت زد.

«زیر گمبد کبود.» و خدا برای آن که خدایش را به رخ بکشد انسان را آفرید لُعبَتکانی فرمانبردار تا بشنوند و ببینند باشد که شکر گذار باشند به آنچه که فر ایزدی است و این به روز هفتم از خلقت بود.به زعم من روز هشتمی هم در کار بود خدا در چنان روزی انسان هایی خلق کرد از جنس خودش، تنها، عصایانگر، خلاق و من شدم مخلوق روز هشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:52  توسط مجید فتحی  | 

بزرگترین گناه ترس است .«امام علی (ع)»

ماهی سیاه کوچلو : راه بیفتیم ترسمان می ریزد. «صمد بهرنگ»

ایمان و ترس دو مقوله جدا از هم و در تضاد با هم هستند اما آنچه که این دو را به هم ارتباط می دهد رابطه دیالکتیکی است که میان آن دو حاکم است هر جا ایمان باشد ترس نیست و هر جا ترس هست نشان از آن است که ایمان نیست و یا حداقل تردید حاکم است و برای غلبه به ترس و تردید باید که ایمان خویش را تقویت کنیم .

دیروز یکی از بچه ها به سراغم آمد و بی مقدمه برگشت به من گفت: مجید می دونی من این روزها خیلی از خودم می ترسم نه که از خودم بلکه کلمه ترس برایم مسئله شده و دارم کلنجار می روم که به یک جوابی برسم خوب به نظر تو من چکار باید بکنم؟ چه جوری بر ترسم فائق آیم؟ بی مقدمه گفتم تنها راهش این است که بزنی به قلبش، راه دومی نمی شناسم از هر چه و هرکسی که می ترسی برو سراغش مطمئن باش که دیگر چیزی بنام ترس در تو نمی ماند. تنها راه مقابله با ترس مواجهه با عامل ترس است مثلا اگر از زیرزمین خانه یتان موقع شب می ترسی بهتره که شب بری سراغش این یعنی مبارزه با «خود»، مبارزه با عامل ترس، معمولا ما جرات مواجه شدن با خودمان را نداریم برای همین، سعی می کنیم خودمان را دور بزنیم و این نه تنها به ما کمک نمی کند بلکه ترسمان را هم بیشتر می کند. ترس حسی درونی است نه عاملی که از بیرون بر ما تحمیل شده باشد، پس بیش از آن که عوامل بیرونی را تجزیه و تحلیل کنیم می باید خودمان را تحلیل کنیم، همه چیز در ناخود آگاه ماست می توانیم با دست بردن به دانسته ها و گاه دانسته های فراموش شده خود با کمترین هزینه منشاء تمام رفتارهای نا خوشایندی که در ما هست را پیدا کنیم و این اولین گام در رسیدن به یک علاج است بعد بسته به عوامل می توانیم دوران نگاهت را طراحی و ترسیم کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:50  توسط مجید فتحی  | 

وقتی چشم گشودم کوچه ما در امتداد باریکه راهی بود که به کوهی ختم می شد سرخ، مثل مس، یا نه سرخاب. بعدها فهمیدم که سرخاب یک نوع رنگ و لعاب است که زن ها از آن برای آرایش استفاده می کردند اما این روزها با انواع بزک و دوزکی که فرنگی ها به ما می فروشند دیگر چه کسی به سراغ سرخاب و سفید آب می رود.

سرخاب محله قدیمی در شمال شهر تبریز است این محله چسبیده است به کوه سرخ فامی که از غرب تا شرق در شمال شهر کشیده شده است به همین دلیل این محله نامش را از این کوه به عاریت گرفته است سیستم معماری و شهرسازی تبریز در قدیم به گونه ای بوده است که متشکل می شده از یک قلعه اصلی به نام بازار و هشت قلعه که محله های این شهر را تشکیل می داده است هر محله به وسیله دروازه ای - که بنام همان محله نامیده می شده است -به قلعه اصلی راه داشت مثل محله خیابان، شتربان، باغمیشه و... در مسیر منتهی به قلعه اصلی یعنی بازار، هر محله قبرستانی داشت که مردم هر روز صبح بعد از خواندن فاتحه بر سر قبر مرده هاشان به سر کار می رفتند مثل تمام محله ها، محله سرخاب هم یک قبرستان داشت اما آنچه که این قبرستان را ویژه می کرد این بود که برخلاف محله های دیگر قبرستان پشت این محله است - به نظر می رسد که مرده های این محله هیچ ارج و قربی نداشته اند- از طرفی این قبرستان یک محل فرهنگی است می شود گفت که این قبرستان آرامگاه تمام ادبا و شعرای این شهر است با این حساب می شود اینگونه فرض کرد که محله سرخاب یک محله ساده نبوده است.

مدرنیزم که آمد بافت شهر به هم خورد حالا دیگر از قلعه شهر و محله ها خبری نیست شهر توسعه یافته و قبرستان ها برچیده شده اند اما قبرستان سرخاب به مدد بنای مدرنی که به یاد شاعران آن ساخته اند -مرده های این محله ارج و قربی یافته اند - به نام مقبره الشعراء تغییر نام یافته است خانه ما بر اثر این توسعه پشت همین قبرستان واقع شده است.

«سرخاب داغی» کوه سرخاب که بر فرازش مقبره امامزاده های عون ابن علی واقع شده است به نام «عینالی» مشهور است. داغ نشانه ای است که بر اثر سوزاندن پوست به وسیله شئی فلزی ایجاد می شود و هم به معنای کوه است و سرخاب داغی استعاره از نقشی است که محله سرخاب بر پیکره شهر تبریز دارد از این گذشته مگر می شود از چنین نامی به این سادگی گذشت تمام عمر من بر دامان این کوه در کوچه پس کوچه های این محله سپری گشته است تمام کوره راه های این کوه تفرجگاه و محل الحام من بوده است از طرفی نام این محله و کوه از دیر باز مترادف با نام تبریز بوده است.

سرخاب مجالی است برای باز خوانی و بازنگری داغ ها سینه سوخته ای از تبریز حالا نامش را بگذارید داستان، شعر، عکس، فیلم، واقعه نگاری، و ... در کل من آمده ام تا با شما باشم سری به من هم بزنید. 25خردادماه86

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 16:7  توسط مجید فتحی  |