سکوت
سلام
در هفته ای که گذشت هر روز به ایمیلم سر زدم اما دریغ، در این روزها به یک چیز بیش از همه چیز فکر کردم و آن مفهومی است که از واژه سکوت استنباط می کنم و برای همین چند بار دست بردم که بنویسم اول نوشتم : («یکی بود.» خدایی تنها، و خدا تنهایی و سکوت خود را تحمل نتوانست کرد پس سکوتش را شکست.«یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.» و خدا برای آن که کسی سخنش را بشنود دست به خلقت زد.
«زیر گمبد کبود.»و خدا برای آن که خدایی اش را به رخ بکشد انسان را آفرید، لُعبَتکانی فرمانبردار، تا بشنوند و ببینند، - باشد که شکر گذار باشند- به آنچه که فر ایزدی است و این به روز هفتم از خلقت بود.) تا این جای کار خوب بود اما باز نوشتم:(به زعم من روز هشتمی هم در کار بود خدا در چنان روزی انسان هایی خلق کرد از جنس خودش، تنها، عصایانگر، خلاق و من شدم مخلوق روز هشتم.) احساس کردم که از اصل مطلب دور شدم پس نوشتن را تعطیل کردم تا روزی دیگر بنویسم:(آري بيش از اينها مي توان خاموش ماند...«فروغ فرخزاد»اما به راستي چرا بايد اين چنين بود و اين چنين كرد وقتي مي شود پرده را يك سو كشید ....
گاه سكوت حالتي است تدافعي در مقابل آنچه كه در كلام اتفاق می افتد و كاه حالتي است تهاجمي.
« درآغاز كلمه بود و كلمه خدا بود » چرا چنين بود پدر؟ راستي هيچ از خودمان پرسيديم كه چرا خدا سكوتش را شكست مگر نه اين است كه هستي هر چيزي زماني معني دار مي شوى كه عدمي بر چيزي محقق شود و خدا كه هست مطلق بود چرا هستيش را مي خواست كه تجلي بخشد مگر نه اين است كه خدا هم به تجلي نيازمند بود.) احساس کردم پا فراتر از خط قرمزهای دین می نهم و اندیشیدم شاید عده ای برداشت سویی از این مسئله بکنند پس دیگر بار دست از لفاظی کشیدم.
و یک روز دیگر : ( مي توان، راستش... ، هيچ؟! ) و دوباره : (انسان موجود پيچيده اي است تصور كن اگر زبان به سخن نمي گشود چه فرقي با ديگر موجودات داشت «انسان موجودي است ناطق» نطق مي تواند يك ويژگي باشد هرچند كه انسان به مدد علمش پي برده است، تنها او نيست كه حرف مي زند بلكه ديگر موجودات هم بسته به تكاملشان از كلام بهره مي برند اساسا تمام هستي داراي كلام و نطق است اين كه من نمي توانم حرف يك گل را بفهم يا پي به راز آب، اين جاري پاك ببرم، گناه ستاره چيست كه چشمك مي زند يا ماه كه در شب خود نمايي مي كند، باري كلام نه ويژگي كه قسمتي از هستي آدمي است و نمي توان آن را ناديده انگاشت اما آنچه كه انسان ها را به سكوت وامي دارد فهم آدمي است از مفاهيم هستی، گاه سکوت نشانگر عدم شناخت است یعنی اگر آدم عقلانی باشید در مقابل آنچه که نمی دانید سکوت اختیار می کنید در این گونه مواقع آدم دوست دارد که بیاموزد و اصولا جدالی است در درون. گاه سکوت نشانه ترس است وقتی ما از یک چیزی می ترسیم ناخواسته زبانمان بند می آید اما هیاهویی است در درون. و بسیار مثال ها می توان داشت که در تمام این مثال ها یک ویژگی هست که همواره چالش زاست و آن هیاهوی درون است. اساسا آدمی وقتی از بیرون می بُرد تازه به درون خود رجوع می کند سکوت همراه با نوعی خودشناسی است، برای همین هم هست که دراویش و آنها که سیر و سلوک و ریاضت پیشه می کنند به چله نشینی می پردازند،- منظور از چله نشینی رفتن به یک مکان عاری از هیاهو و بسط نشستن به مدت چهل روز است- در جای جای ایران به چله خانه هایی بر فراز کوه ها بر می خوریم و یا در تبت شنیده ام که در مراکز دینی که عمدتا بر فراز کوه واقع شده است بودایی ها چاهی می کَنند که از بالا فقط سوراخی دارد به اندازه داخل شدن اما در پایین فضای نسبتا بازی شبیحه یک اتاق دارد که اولین آموزه برای طلبه ها آن است که مدت معینی را در آنجا به سر می برند تا تزکیه نفس یابند.
امیدوارم سکوت تو از این گونه باشد چرا که در این صورت تو به چیزی دست خواهی یافت که حداقل زاده خودشناسی و تکامل نفسانی توست، اساسا ما آدم ها همواره تحت تاثیر گفتار و رفتار دیگرانیم و معمولا رفتارهایی که از ما سر می زند در اصل نه خواسته ما که تمایلات و خواسته های دیگران است. از این رو گاه ناخواسته ما مسیری را که در زندگی می پیماییم با لحاظ وجود دیگران است بی آن که بدانیم و از خود بپرسیم در این سرنوشت که به مدد دیگران رقم می خورد نقش ما چیست؟ پدرم دوست دارد من کاری را انجام دهم که او از من می خواهد، دایی ام می پسندید که من در فلان رشته که او دوست دارد تحصیل می کردم، عمویم از نوع لباس پوشیدن من خوشش نمی آید و ترجیح می دهد که مثلا رنگ لباسم فلان باشد، خواهرم از این که می بیند من دارم تحت تاثیرات تفکرات فلان اندیشمند حرفی را تایید و تکذیب می کنم آتشی می شود با این حال من خیلی سعی می کنم مراعات حال همه را بکنم اما دیگران چه؟ اصولا دیگران در پی آن هستند تا تمایلات سرکوب شده خود را که هیچ وقت میل بروز نیافته اند بر ما تحمیل کنند فارغ از این که آدمی تربیت می کنند که شبیه خودشان است با گروهی دیگر از تمایلات سرکوب شده آنها معمولا صلاح ما را می دانند آنها می دانند که چون خودشان فلان عمل را انجام نداده اند پس حالا احساس بدبختی می کنند ما هم برای آنکه احساس خوشبختی بکنیم بهتراست همان کاری را بکنیم که آنها می گویند فارغ از این که من و خواسته های من چه می شود؟ تو ؟! تو بچه ای هنوز مانده است تا خوب و بد روزگار را بفهی ما صلاح تو را می خواهیم.
دارم چه می نویسم من هم دچار همان رفتاری شدم که از دیگران سر می زند و من دوست ندارم، یا نه دچار نوعی وراجی و هذیان شده ام، در این صورت باید از خودم شرمنده باشم و خجالت بکشم که بی اجازه دارم وقت دیگران را می گیرم . 9/4/86 تبریز مجید فتحی